محمد بن حسين رازي

38

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي )

گفت : من در رضاع او در عيش و خوشى بودم . هرگز بول و غايط وى نديدم . هر روز يك بار وضو كردى ، و من در رضاع وى از شوهر دور مىبودم . چون آمد شد مىتوانست كرد بيرون آمدى ، كودكان را ديدى كه بازى كردندى ، نزد ايشان نرفتى . روزى مرا گفت : اى مادر ، برادران ما كجااند كه بروزشان نمىبينم ؟ گفتم : نفس من فداى تو باد ! گوسفندان به چرا مىبرند به شب باز مىآيند . بگريست ، گفت : پس من اينجا تنها چه كنم ، مرا فردا با ايشان بفرست . گفتم : تو ميخواهى كه با ايشان مىباشى ؟ گفت : بلى . چون بامداد شد سرمه در چشم او كردم و جامه درپوشانيدم و روغن بر سر نهادم و جزعى يمانى بر وى آويختم . پس عصا برگرفت [ 576 ر ] و با برادران برفت . خرم مىرفت و خرم مىآمد . روزى از روزها برفتند . چون وقت پيشين بود پسرم « ضميره » بيامد عرق ازو مىرفت گريان بانگ مىكرد ، اى مادر و اى پدر ، دريابيد محمد را و پندارم كه نتوانى يافت الا مرده . گفتم : حال چيست ؟ گفت : ما ايستاده بوديم بازى مىكرديم ، مردى بيامد او را برگرفت و بر سر كوه برد . حليمه و شوهر برخاستند و به شتاب مىرفتند . او را ديدند بر سر كوه مربع نشسته و چشم‌ها در آسمان گذاشته ، تبسم مىكرد و مىخنديد . بگريستم و او را برگرفتم و بوسه دادم . گفتم : جانم فداى تو باد چه حال رسيد ترا ؟ گفت : اى مادر ، من ايستاده بودم با برادران ، سه شخص بيامدند و مرا از ميان ايشان برگرفتند و بر سر كوه آوردند . يكى گفت : او را برسنجيد بده كس از امتان او ! برسختند . من راجح بودم ! گفتند : با صد كس برسنجيد ! برسختند ، من زيادت بودم . گفتند : رها كنيد ، كه اگر او را بر جملهء امت برسنجيد او زيادت باشد . پس دست من بگرفتند و مرا از زمين برداشتند و سر مرا بوسه دادند و ميان هر دو ابرو . گفتند : اى دوست ، تو بزرگ نشده‌اى . نميدانى كه به تو چه مىخواهند ، اگر دانستى چشمت روشن شدى . و مرا نشسته بگذاشتند و برفتند ، مىپريدند تا